گام به گام با امام موسی صدر جلد 11
جلد:
11
صفحه:
38
سلولهای زنده میدهند. بنابراین، انسان همواره در حال تغییر است. حتی از نظر علمی ثابت شده است که هر دوازده یا سیزده سال کل بدن انسان تغییر میکند، یعنی اکنون در جسم من، در پوست و گوشت و استخوان و خون و رگها و اعصاب من حتی یک سلول وجود ندارد که دوازده سال قبل موجود بوده باشد. همه آنها از بین رفتهاند. یک بار من به این مسئله فکر میکردم و آن را به دانههای تسبیح تشبیه کردم... انسان یک چیز واحد نیست... دانههای تسبیح نزدیک یکدیگر قرار گرفتهاند. در هر دوازده سال جسم انسان کلاً با جسم پیشین او فرق کرده است و این بدان معناست که انسان هر لحظه تغییر میکند زیرا کمی از او کاسته و کمی به او افزوده میشود. جسمی که اکنون در برابر شماست غیر از جسمی است که ساعتی قبل وارد سالن شد، زیرا برخی از سلولهای آن از بین رفت و سلولهای جد��دی جای آنها را گرفت. در کل بدن انسان سلولهای جدید متولد میشود. اما پس از گذشت دوازده سال هیچچیز مشترکی باقی نمانده است و با این حال انسان یکی است. ما درمییابیم که انسان از کودکی تا هنگام مرگ، واحد است و از این روست که تحصیلاتم، دوستانم، خویشانم، دوستیها و دشمنیهایم به حال خود پابرجاست. اگر دوازده سال قبل به خارج از کشور مسافرت کرده باشم و اکنون پس از دوازده سال به کشورم بازگردم، خیابانها و کوچهها و خانه و خویشان و دوستانم را میشناسم. چطور آنها را میشناسم؟ فردی که دوازده سال قبل از لبنان به سیرالئون رفت، همه سلولهایش تغییر کرده است. از اعصاب و مغز و نبض و قلب و گوشت او هیچ باقی نمانده است. پس چطور همهچیز را میشناسم؟ حتماً یک چیز واحد مثل نخ تسبیح وجود دارد که یکپارچگی و وحدت انسان از کودکی تا مرگ را حفظ میکند و همه این دگرگونیهای کلی یا جزئی را به یکدیگر ربط میدهد بهگونهای که بر گرد یک عنصر واحد که همان روح است، بچرخند. روح، عنصری ثابت و تغییرناپذیر است که رشد مییابد و یاد میگیرد ولی پایانی ندارد زیرا تابع نظام حرکت و نظام ماده و نظام تحول و تغییر نیست.
من مدخلهای بحث را مطرح میکنم، زیرا درصدد بحث کلامی نیستیم. چطور وارد بحث روح شویم؟
از بعد دیگر، ما معتقدیم که دانش و اندیشه و تصور و ��صدیق در انسان، تابع نظام ماده نیست. چند مثال میزنم. من در حال بیداری چشمانم را میبندم و خانه خودم را در شیاح که طول و عرض آن پانزده یا دوازده یا ده متر است، تصور میکنم. خانه بزرگتر از من و سر و مغز من است. چگونه من خانهای را که بزرگتر از من است، تصور میکنم؟ آن را در کجا میگذارم؟ شاید بگویید آن را کوچک میکنی! نه آن را کوچک نمیکنم. من بیدارم و با آگاهی و هوشیاری، آن را همانگونه که هست، تصور میکنم. فرش و میز و مبل و پدر و مادرم و هرآنچه در خانه هست، تصور میکنم. این صورتهای ذهنی را که همگی بزرگتر از من است، کجا قرار میدهم؟ این خانه نسبت به بسیاری چیزهای دیگر کوچک است. من کوههای هیمالیا را اقیانوسها را و قارهها را و همه دنیا را تصور میکنم، ...خورشید و ماه را تصور میکنم. حجم همه اینها بزرگتر از من است. چگونه ممکن است جسمی کوچک، اجسامی بزرگ را در خود جای دهد؟ از سادهترین قواعد فلسفی این است که محال است ظرف کوچکتر از مظروف خود باشد. شاید بگویید: هیچ ظرف و مظروفی در کار
