گام به گام با امام موسی صدر جلد 11

جلد: 11
صفحه: 114

برخورد و میان آن دو نزاعی درگرفت و عمر کاغذ را از دست او گرفت و پاره کرد و فاطمه روی زمین افتاد. نمی‌توانم و رغبت ندارم جزئیات ماجرا را نقل کنم. حتماً همه شما در کتاب‌ها خوان��ه‌اید. فاطمه با اندوه از این ماجرا به خانه بازگشت. وقتی علی به خانه آمد، فاطمه جملاتی به او گفت. کافی است آن‌ها را بشنوید. فاطمه، همسری چنان، به شوهر خودش می‌گوید: «ای پسر ابوطالب! همچون جنین در خود پیچیده و پنهان شده‌ای؟»[162] جنین در شکم مادر درون پرده و پوششی قرار دارد. «و همچون تهمت‌زدگان [در کنج خانه] نشسته‌ای؟» یعنی چرا مانند انسان‌های متهم از مردم می‌ترسی؟ «مرددی و در خانه نشسته‌ای؟» برای علی بن ابی‌طالب این سخنان بسیار سنگین است. «همچون جنین در خود پیچیده‌ای و همچون تهمت‌زدگان در خانه نشسته‌ای و پسر ابی قحافه هدیه پدرم و قوت فرزندانم را به‌ستم از من می‌گیرد.» خلیفه باغ مرا می‌گیرد و هیچ کس از من دفاع نمی‌کند. سپس فرمود: «تکیه‌گاهم از دنیا رفت و بازویم ناتوان شد.» تکیه‌گاه اصلی من که پدرم بود، از دنیا رفت و بازوی من، یعنی تو، سست و ناتوان شده‌ای، و فاطمه این سخنان را ادامه داد. در واقع بسیار سخت است که انسان بتواند این سخنان را درک کند و آرام بماند و از این گفت‌وگو شگفت‌زده نشود. پس از آن فرمود: «وای بر من، وای بر من.» که در حدیث موجود است.
امام علی(ع)، با شنیدن این سخنان، برخاست و عبا بر تن کرد و فرمود: «وای بر تو نیست، بلکه بر دشمنان بدخواه توست.» و در حال خروج از اتاق بود که بلال یا مؤذن دیگری از بالای مأذنه گف��: «أشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسولُ‌اللهِ.» علی از در خانه بازگشت و گفت: «ای فاطمه، آیا می‌خواهی این صدا بر بالای مأذنه باقی بماند؟» فاطمه گفت: «آری.» امام فرمود: «پس باید صبر کنی.» امام دوباره درصدد بیرون رفتن از خانه برآمد که فاطمه خود را جلو او انداخت و از او خواست که بازگردد و از فرزندانش نیز برای منصرف کردن پدر کمک گرفت. و ماجرا پایان یافت.
چه عاملی مانع حرکت امام شد؟ می‌دانیم اعراب که بیشتر آنان از قبایل شبه‌جزیره بودند، در انتظار فرجام جنگ محمد و پسر عموهایش بودند. قبایل با محمد دشمنی نکردند، همچنان‌که او را یاری نیز نکردند. تنها نیازمندان و مستمندان یا به اصطلاح امروزی، پابرهنگان بودند که اسلام آوردند. اشراف و رؤسای قبایل و بزرگان اسلام نیاوردند، بلکه در انتظار نتیجه نبرد محمد با قریش در مکه ماندند. قریش سرور عرب و قوی‌ترین و ثروتمندترین قبیله به شمار می‌رفت. سرانِ آن، که پسرعموهای محمد نیز بودند، همه به یکدیگر می‌گفتند: منتظر بمانیم تا ببینیم محمد با عموزاده‌هایش چه خواهد کرد و چه کسی پیروز خواهد شد. این درگیری ربطی به ما ندارد، بلکه میان بزرگان است، یعنی محمد و پسرعموهایش. هریک پیروز شدند ما با او خواهیم بود. از این رو، بلافاصله پس از فتح مکه، یعنی روزی که خداوند مکه را به دست پیامبر فتح کرد و پیامبر بر پسرعموهایش پیروز شد، همه اعراب اسلام آوردند. در سوره فتح آمده است: « ﴿ إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا .»[163] پیش از فتح مکه، تعداد مسلمانان به هزار نفر نمی‌رسید،

[162]. ر.ک: مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم: بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1403ق، ج 29، ص 234.
[163]. «چون یاری خدا و پیروزی فراز آید و مردم را ببینی که فوج فوج به دین خدا درمی‌آیند.» (نصر، 1ـ2)