گام به گام با امام موسی صدر جلد 11
جلد:
11
صفحه:
116
را رد کردیم و الحمدلله جوانان ما نیز آن را نپذیرفتند.
از سوی دیگر، سخن امام در رویارویی با تهدیدها و افسونگریها معروف است: «یا دُنیا غُرّی غَیری.» (ای دنیا، کسی غیر مرا فریب ده.) علی بن ابیطالب خلیفه مسلمانان است و مال و ثروت، میلیون میلیون نزد او میآید. ولی او همه آن را به نیازمندان و مستحقان میدهد و سپس بیتالمال را جارو میکند و دو رکعت نماز میخواند و خدا را برای توفیق در ادای امانت شکر میکند. دشمن او، معاویه، در توصیف او گفته است: «اگر او دو خانه یکی از طلا و دیگری از کاه داشته باشد، طلاها را قبل از کاهها در راه خدا انفاق میکند.»[166] طلحه و زبیر شبهنگام نزد او میآیند. امام که در حال رسیدگی به امور بیتالمال است، چراغ بیتالمال را خاموش میکند و چراغ خود را روشن میکند تا برای مسائل شخصی از چراغ بیتالمال استفاده نکرده باشد.
در هر حال، موضع امام در برابر فریبها و فتنهگریها روشن است. امام در برابر مدعیان پرهیزکاری و اسلام نیز میایستاد. امام در برابر خوارج که خود و خواست خود را بر اسلام تحمیل میکردند و به اسلام از زاویه مصالح و خواستههایشان نگاه میکردند، ایستاد و با آنان جنگید. شخصی درباره خویصره که در جنگ نهروان کشته شد و معروف است که نماز شب او ترک نشد، گفته است: در یکی از خیابانهای کوفه راه میرفتم که از خانهای صدای گریه شنیدم. گفتم سبحانالله، این مرد چقدر سعادتمند است! ام��م به من فرمود: معیار سعادتمندی این نیست. سرانجام این مرد میگوید... (متن روایت را به یاد ندارم.) بازگشتم و خویصره را دیدم که نماز شب میخواند. آنان نماز شب میخواندند، به احکام اسلام پایبند بودند، نمازشان ترک نمیشد، ولی خود را میپرستیدند.
اگر نماز عبادت نفس باشد، اگر نماز برای جلب احترام دیگران باشد یا از روی ترس یا طمع در مال یا مقام یا برای رسیدن به اهداف مادی، چنین نمازی نهتنها ما را به خدا نزدیک نمیکند، که از او دور میکند. از این رو، بود که در نهروان به روی امام شمشیر کشیدند و او را کافر شمردند و از او خواستند توبه کند. گفتند ای علی، تو کافر شدهای. همچنانکه درباره او گفتند که او شوخطبع است.
وقتی خلیفه دوم، عمر بن خطاب، در آستانه مرگ بود و حال سختی داشت، ابن عباس بر او وارد شد و او را نگران و دلواپس یافت. خلیفه به او گفت: «ای ابن عباس، من نگران وضع این امتم. اگر فلانی و فلانی و فلانی بودند، آنان را به خلافت انتخاب میکردم.» بیچاره! ابن عباس سکوت کرد. خلیفه به او گفت: «شاید به دوستت فکر میکنی؟» و منظور او علی بن ابیطالب بود. ابن عباس گفت: «آری، مگر چه اشکالی دارد؟» خلیفه گفت: «به خدا سوگند، اگر حکومت را به او بسپارید، شما را به راه هدایت رهنمون میشود.» در واقع این سخن از رسول خداست که فرمود به خدا سوگند اگر ولای�� علی را بپذیرید، او شما را به راه روشن خواهد برد. ابن عباس گفت: «پس مانع چیست؟» خلیفه گفت: «او شوخطبع است.» زیاد شوخی میکند! آنان در پرهیزگاری و جوانی و کمسالی او تردید میکردند و بدینترتیب، از او جدا شدند و بر او شوریدند و به روی او شمشیر کشیدند و او را دشمن اسلام خواندند. او نیز با آنان پس از آنکه نصیحتشان کرد، جنگید، ولی به آنان ستم نکرد و فرمود: «لَیسَ الَّذی طَلَبَ الحَقَّ
[166]. ر. ک:ابن ابیالحدید، عبدالحمید بن هبةالله، شرح نهجالبلاغة، چاپ اول: قم، مکتبة آیةالله المرعشی النجفی، 1404 قمری، ج 1، ص 22.
