گام به گام با امام موسی صدر جلد 4
راه رهایی از ظلم و مبارزه بر ضد ظالمان.
افزون بر آن، شیعیان در لبنان بنابر اصلاحات جدید اقتصادی-اجتماعی، به تنها طبقه پابرهنگان (پرولتاریا) در زمین تبدیل شدهاند، یعنی طبقهای که در ظاهر فرمانپذیرتر از دیگران است، ولی در باطن انقلابیتر. مَثَل آنان در جامعهای عقبمانده که هنوز صنعتی نشده است، مَثَل طبقهای است که در چین قیام کرد با وجود آنکه به نظر میرسید نظام اجتماعی در آنجا ابدی و همیشگی باشد، و قضایای مطرح در نزد آنان از نوع سیاسی-ملی بود؛ قضایایی که پرداختن به آن در نظر طبقات حاکم یکی از مظاهر تجمل فکری تفسیر میشد.
همه خطر «انقلاب شیعیان» دقیقاً در این است که این انقلاب، از چارچوبهای ملی و سنتی سیاسی فراتر رفته است؛ چارچوبی چون لبنانی بودن لبنان و قومیت و عربیت و قانون اساسی و نظام آن. این انقلاب به پدیدهای ریشهدارتر تبدیل شده است که به نیازهای حیاتی انسان مرتبطتر است، یعنی به مسئله اجتماعی و سیاسی: مسئله محرومیت و ستمدیدگی؛ یعنی همان مسئله حقیقی این سرزمین، سرزمینی که انسان از آن آب و نان میخواهد، اما گرسنه و تشنه میماند؛ سرزمینی که از انسان میخواهد که از آن حمایت کند، ولی انسان از حمایت آن درمیماند، همانگونه که از حمایت خود نیز درمانده است. و سرّ اینکه «انقلاب شیعیان» خطر فرقهای بودن را پشت سر گذاشته، در همین نکته نهفته است.
این، انقلابِ یک فرقه است، ولی انقلابی فرقهای نیست. انقلاب یک فرقه بر ضد فرقهای دیگر نیست، بلکه شاید انقلاب یک فرقه به نام دیگر فرقهها و برای همه آنها باشد: اینْ انقلابِ یک فرقه انقلابی است، زیرا این فرقه از همه محرومتر است. این فرقه دغدغه حکومت ندارد، چراکه حکومت از آنِ همگان است. دغدغه این فرقه این است که حکومت سر تا پا ظلم و ستم نباشد: نه بر این فرقه ستم کند و نه بر دیگر فرقهها.
و الآن دوباره باید پرسید: لبنان به کجا میرود؟
در چارچوب تحلیل اقتصادی-اجتماعی-فرقهای سخن نماینده بورژوای مارونی در پارلمان درباره این انقلاب، ابعادی تازه و خطرناک پیدا میکند. وی گفته است: «پایگاه مردمی نظام لبنان، طبقه متوسط بودند، ولی این طبقه در حال از بین رفتن است، زیرا ثروتمندان ثروتمندتر میشوند و فقیران فقیرتر و پرشمارتر.»
دولت در برابر آن چه میکند؟
همان کاری را انجام میدهد که در برابر سلاحهایی که به روی او کشیده شده است. نه میتواند با فقر مبارزه کند و نه با مسئله مسلح بودن، بلکه شاید به هر دو دامن میزند، به این گمان که یکی از این دو میتواند از او در برابر دیگری حمایت کند، غافل از اینکه هر دو او را در بیش از یک جبهه تهدید میکنند: گاه در قالب ارتکاب جرم و گاه در پوشش انقلاب. فاجعهآمیزترین بخش مسئله این است که خود دولت برای این فاجعه زمینهسازی میکند، هرچند خود نداند و چه بسیار چیزهایی که دولت نمیداند.
برخورد خشن دولت است که بر ضد او خشونتزایی میکند و رفتار ظالمانه اوست که مردم را به برخورد ظالمانه با او تحریک میکند.
اینکه دولت با پسران و دامادها و دوستان و نزدیکانِ خود غنایم حکومت را تقسیم میکنند،
