گام به گام با امام موسی صدر جلد 2
درست و صالح میرساند. مشکل امروز مسلمانان این است که سخن درست و استوار نمیگویند. سلام میگوید و دروغ میگوید؛ تعارف میکند و دروغ میگوید؛ وعده میدهد و تخلف میکند؛ کار میکند، ولی درست و محکم کار نمیکند؛ صدق در کار هم وجود ندارد؛ نه در عمل و نه در وعده و نه در سخن، صدق وجود ندارد. طبیعتاً، وقتی که در سخن صدق نباشد، کار و عمل نیز فرو میپاشد.
میگویند که مردی نزد رسول خدا(ص) رفت و از ایشان پرسید: من گناهان فراوانی مرتکب میشوم. راه اجتناب از یکی از گناهان را به من یاد بده، زیرا من نمیتوانم از همه گناهان پرهیز کنم. پیامبر به او فرمود: «دروغ نگو.» آن شخص تصمیمگرفت که دروغ نگوید، ولی احساس کرد که دروغ نگفتن به اجتناب از همه گناهان دیگر منجر میشود. هرگاه میخواست کار خلافی انجام دهد، با خود فکر میکرد که اگر رسول خدا(ص) از من بپرسد: آیا فلان کار را مرتکب شدهای یا نه؟ اگر بخواهم راست بگویم، پس نباید خلافی انجام دهم و اگر بخواهم دروغ بگویم، این خلاف دستور اوست. پس از این خلاف بگذرم. حقیقت این است که صدق در مرحله عمل و صدق در مرحله سخن منبع همه خیرات است. انسانی که دروغ میگوید و یا تعارف دروغین میکند، سخن و شهادت و نوشته خود را محترم نمیشمارد، زیرا این کلمه که از زبان من خارج میشود، عصاره نیروهای بدنی و فکری من است که شکوفا میشود و در شکل کلمه ظهور میکند. اینطور نیست؟ از لحاظ علمی نیز این سخن دقیق است. هر حرکتی که از انسان سر میزند، مانند حرکت دست، بخشی از نیروی بدن است که تبدیل به حرکت میشود. هر حرکتی ثمره بخشی از نیروی من است. بنابراین کلمه (سخن) ثمره دو نیروی مادی و فکری است که همنشین شدهاند. یعنی با هر کلمهای که بیان میکنم، بخشی از بدن و جانم را مصرف میکنم. پس کسی که به سخن خود احترام نمیگذارد، به خود احترام نمیگذارد. این هم یکی از سرچشمههای گرفتاریهای ماست. وقتی وعده میدهیم و وفا نمیکنیم و سخن میگوییم و راست نمیگوییم، حقایق پیرامون خود را به شهادت میگیریم. چنانکه در شب اول گفتم، معیار همگرایی و نیز ابزار گفتوگو و همکاری، کلمه است. اگر من صادق نباشم، بنای جامعه لرزان و دروغین خواهد شد.
صدق در کلام از پایههای اصلاح جامعه است. اگر بگوییم که سبب عقبماندگی مسلمانان این است که راستگویی را از دست دادهاند و به وعدههایشان وفا نمیکنند و در کارهایشان نیز معیار صدق را رعایت نمیکنند، باز این سؤال تکرار میشود که خب، چرا مسلمانان صدق و راستی در سخن را از دست دادند؟
این نکات را برای مقدمه برخی پاسخها ذکر کردم تا تأکید کنم که ما دنبال سبب اصلی این مشکلیم. چه چیزی سبب شد که مسلمانان از آن جدیت و پویایی و پیگیری در کارها دست کشیدند و به کسالت و تنبلی روی آوردند؟ چه علت اصلی مسلمانان را به رها کردن علم واداشت؟ چه چیزی سبب خروج زن از عرصه سازندگی جامعه اسلامی شد؟
کسانی معتقدند که پاسخ همه این پرسشها استعمار است. من فکر میکنم که استعمار در جوامع ما تأثیر فراوانی نهاد و ما را بسیار عقب نگه داشت و بسیاری از ثروتهای مادی و معنوی ما را نابود کرد
