گام به گام با امام موسی صدر جلد 2
بود.» یعنی مبنای کار را در وانهادن دنیا و بیخیالی و کار امروز را به فردا افکندن قرار نده.
برای دنیایت چنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند، یعنی امور زندگی و برنامه زندگی و شیوه آبادانی و سازندگی زندگی را چنان ترتیب بده که گویی برای همیشه زنده خواهی ماند. به این ترتیب، کارهایت را سامان بده و همواره در کار جدیت داشته باش. این اسلامی که نیروی سرشار حرکت و شادابی و زندگی و فعالیت داشت، به تنبلی و کسالت و بیتوجهی به کار مبتلا شد و به اینکه دنیا ارزش و اعتباری ندارد و آن را به اهل فسق و فجور وابگذارید. این سبب عقبماندگی بوده است.
باز برمیگردیم و میپرسیم: چرا چنین شد؟ چرا اسلام سرشار از نیرو و حرکت و زندگی به اسلامی تنبل تبدیل شد؟ پرسش همچنان باقی است و این، پاسخِ پرسش ما نیست. برخی پرسشهایی که به دست من رسیده است، میخواهد این مطلب را بیان کند که همین، خود سبب است. چرا این حدیث که: «إعمَل لَدُنیاکَ کَأنَّکَ تَعیشُ اَبَداً.» (برای دنیایت چنان کار کنکه گویی همیشه زنده میمانی.) از آن مفهوم حقیقیاش که کار همیشگی و پویا بود، به این بیتوجهی کسالتآور تبدیل شده است؟ گاه میشنویم که برخی این حدیث شریف را چنین معنا میکنند که فرض کن همیشه زندهای، پس فردا اقدام کن و کار امروز را به فردا و پسفردا بگذار. حتی مفهوم حدیث دگرگون و منحرف شد. این سؤال همچنان باقی است و نتوانستهایم با این پاسخها، پاسخ دقیقی به مشکل بدهیم.
بُعد دومِ مشکل، زن است که نیمی از جامعه است. جامعهای که در آن زن و مرد با هم کار میکنند، از جامعهای که در آن فقط مرد کار میکند، دو برابر تولید میکند. زن از اول اسلام بهرغم محدودیت عرصه زندگی، کار میکرده است. اینکه کجا و چگونه کار میکرده، موضوع دیگری است. اما رفتهرفته زن به عنصری تعطیلشده در زندگی مسلمانان و جامعه اسلامی تبدیل شد. طبیعتاً، یکباره نیمی از عوامل سازندگی را از عرصه حذف کردیم و این هم سبب دیگری است. باز سؤال تکرار میشود که چرا زن که عنصری کارا و سازنده در عرصه سازندگی جامعه بوده، به حال خود رها شد و به جهالت تن داد و دیگر نیاموخت و مشارکت نکرد و از ورود به عرصههای زندگی پرهیز کرد؟ چرا زن چنین تحولی یافت؟ پرسش همچنان مطرح است.
بُعد سوم از مشکل، این است که مسلمانان که با صدق و اخلاص عمل میکردند، این دو اصل را رها کردند. وقتی از صدق سخن میگوییم، فقط مرادمان صدق در کلام نیست بلکه صدق در وعده و صدق در بیان و صدق در کار را هم مراد میکنیم. اینکه فلانی در سخنش صادق است، یعنی دروغ نمیگوید و اینکه در وعدهاش صادق است یعنی به وعدهاش عمل میکند و اینکه در عملش صادق است، یعنی اینکه کارش را درست انجام میدهد و کم نمیگذارد و خلف وعده نمیکند و در کارش سستی نمیورزد. صدق مبنا و پایه اصلاح است و این سخن صریح قرآن کریم است: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِیدًا یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمَالَکُمْ.[95] به این پیوند توجه کنید: سخن استوار و درست بگویید تا کارهایتان را شایسته گرداند، یعنی پاداشتان این است. اگر سخنتان درست بود، کارهایتان هم درست خواهد بود و به تعبیر دقیقتر، سخن درست شما را به عمل
[95]ه«ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا بترسید و سخن درست بگویید. خدا کارهای شما را به صلاح آورد.» (احزاب، 71-70)
