گام به گام با امام موسی صدر جلد 2

جلد: 2
صفحه: 465

دوست ‌دارم ‌بیفزایم‌ که ‌آیا شما معتقدید فلسفه ‌یونانی ‌که ‌نامش ‌جهان ‌را پر کرده‌ است، فلسفه‌ای ‌اصیل ‌است؟ کسانی ‌هم ‌هستند که ‌در اصالت ‌فلسفه ‌یونانی‌ شک‌ دارند و معتقدند که ‌فلسفه‌ یونانی ‌هم‌ از شرق ‌اقتباس شده است. این ‌بحث‌ درازدامنی ‌است ‌که ‌کتاب ‌تاریخ علم ‌بر آن ‌تأکید دارد. در این‌ کتاب ‌شرح ‌داده ‌شده‌ که ‌فلسفه‌ چگونه ‌سر بر آورده‌ و از شرق ‌به‌ یونان‌ سرایت یافته ‌است. مهم ‌این ‌است ‌که ‌ما فلسفه‌ای ‌اسلامی ‌یا به‌ تعبیر درست‌تر، فلسفه‌ مسلمانان ‌را داریم. ‌فلاسفه مسلمان صاحب ‌مطالعات ‌فلسفی‌ گسترده‌ای ‌بوده‌اند که ‌در برابر ما قرار دارد و هرکس‌ در این‌باره ‌می‌خواهد سخنی ‌بگوید، بهتر است ‌به ‌این‌کتاب‌ها مراجعه و تأمل‌ کند.

آیا مفهوم ‌این ‌سخن‌ (سؤ‌ال) این ‌است ‌که ‌اسلام‌ صاحب ‌فلسفه‌ای ‌خاص ‌نیست؟ می‌خواهم ‌در این باره ‌کمی ‌تأمل ‌کنم. چنان‌که گفتم ‌فلاسفه ‌مسلمان‌ صاحب ‌فلسفه‌ای ‌متمایز از فلسفه‌ یونان‌ و فلسفه‌ غرب ‌بوده‌اند. این‌ فلسفه‌ اوج فلسفه‌ جهانی ‌است. اما معنای ‌این ‌سخن‌ آن ‌نیست‌ که ‌فلسفه ‌اسلام همان ‌فلسفه ‌فلاسفه مسلمان ‌است. می‌خواهم ‌کمی ‌دقت‌ و توجه ‌داشته ‌باشید. اسلام در جایگاه دین ‌به‌ سازمان‌دهی ‌اجتماعی و سیاسی‌ و اقتصادی ‌اهتمام ‌دارد، چنان‌که ‌در اول ‌سخنانم ‌گفته‌ام‌. ازهاینهرو، باید فلسفه‌ای ‌هم ‌داشته ‌باشد. اما فلسفه در اسلام مفهومی ‌غیر از فلسفه ‌فلاسفه ‌دارد، زیرا فلسفه ‌نزد فلاسفه ‌به‌ معنای ‌معرفت حقایق است ‌و این ‌کار، کار و تولیدی ‌بشری ‌است. فلسفه‌ اسلام تولید بشر نیست ‌بلکه‌ عقاید و تفسیرها و اصولی ‌الهی ‌است. یعنی ‌اینکه ‌اسلام‌ از این‌ نقطه‌ آغاز می‌کند که ‌می‌گوید شما باید به ‌خدای‌ یگانه ‌ایمان ‌بیاوری ‌و به مرگ‌ و حیات‌ و معاد و نبوت ‌انبیا ایمان‌ بیاوری. در این ‌مسیر مبانی و اصولی ‌را در اختیار شما قرار می‌دهد که‌ می‌توانید آن ‌را فلسفی ‌بنامید. یعنی ‌به ‌شما می‌گوید که ‌تفسیر اسلام‌ از خدا چیست؟ تفسیر اسلام ‌از هستی ‌و جهان ‌و مرگ ‌و زندگی‌ چیست؟ اسلام‌ چگونه ‌به ‌کار می‌نگرد و چگونه ‌به فرد و جامعه می‌نگرد؟ ‌این ‌اصولی است که ‌ریشه‌ها و منابع آموزه‌های ‌اسلام ‌نامیده‌ایم. اسلام ‌به ‌این ‌معنا ‌فلسفه‌ای ‌خاص دارد. یعنی ‌اصولی‌ عقیدتی‌ای‌ دارد که ‌مفاهیم‌ اسلامی‌ در حوزه‌های‌ مختلف ‌مبتنی ‌بر آن ‌است. بنابراین،

‌اولاً‌، باید گفت‌ که ‌فلاسفه ‌مسلمان ‌فلسفه‌ای ‌متفاوت با فلسفه ‌یونانی‌ داشته‌اند.

ثانیاً، فلسفه ‌اسلام‌، در اصطلاح، متفاوت با فلسفه ‌فلاسفه ‌مسلمان ‌است. ‌اسلام ‌اصول‌ فلسفه‌ای ‌غیر از فلسفه‌ ابن‌سینا و ابن‌رشد و ملاصدرا و دیگران ‌دارد. اسلام ‌فلسفه ‌الهی‌ عمیقی‌ دارد که ‌به‌ صورت ‌اصول عقیدتی‌ به ‌مسلمان‌ عرضه ‌شده ‌است ‌تا در تحرک‌ جهانی‌اش‌ دچار سردرگمی و تناقض ‌نشود. اما این‌ بخش ‌پرسش‌ که ‌می‌گوید «علت ‌دویدن ‌ما از پی ‌فلسفه‌ها و جریان‌های‌ متعدد فقدان ‌فلسفه‌ای ‌پیشرفته ‌و ریشه‌دار در فلسفه جامعه ‌است» سخن‌ دقیق ‌و مقبولی ‌است. ‌من ‌می‌گویم‌ که ‌این ‌فلسفه ‌اسلامی‌ یا به‌ تعبیر ما فلسفه ‌مسلمانان‌ در جهان‌ امروز شناخته‌ شده ‌است، زیرا جوانان ‌امروز ما و دیگران ‌و بلکه‌ جامعه ‌امروز ما عملاً ‌فاقد فلسفه ‌یا عقیده‌ یا مبنایی‌اند که فعالیت‌های ‌اسلامی‌ را در ابعاد مختلف‌ هماهنگ‌ کند. در نتیجه، ‌احساس ‌خلأ ایدئولوژیک‌ می‌کنند و بنا به‌ تعبیر پرسشگر، از پی ‌فلسفه‌های ‌بیگانه ‌روان ‌شده‌اند. این ‌تعبیر درست ‌است.

ما ‌برای ‌آنکه احساس‌ خلأ نکنیم، ‌باید تصویری ‌روشن ‌از فلسفه ‌اسلام ‌و نه‌ فلسفه ‌مسلمانان‌ ترسیم‌