گام به گام با امام موسی صدر جلد 2
بهسرعت احساس اضطراب کرد، چراکه علم و صنعت و قوانین وضعی مربوط به آنها همه و همه ناپایدار و متزلزلاند و در طول تاریخِ تکامل متحول میشوند. درنتیجه، انسان ثَبات و آرامش خود را، که جز با ایمانِ مطلق بهدست نمیآمد، از کف داد. زمانی این مسئله پیچیدهتر شد که سرعت این تحولات بیشتر شد و نظریات علمی و اجتماعی و اکتشافات تازه مؤثر در تغییر حیات انسانی پیدرپی دگرگون شد. اضطراب زمانی پدید آمد که انسان به آب یا هوا تکیه زده بود. بنابر این تفسیر، من معتقدم که انسان اگر ایمان کاملی داشته باشد و در ذهن خود نقش حقیقی خدا در جهان را به او باز پس دهد، نه آنکه او را جانشین اسباب و عوامل مادی قلمداد کند، بلکه او را خداوند خالق اسباب و مسببات و سببیت بداند و به او ایمان بیاورد و سپس، به دستاوردهای تمدنش، از علم و سازمان و صنعت تا فلسفه و هنر، ابعاد حقیقی آنها را ببخشد، در این صورت احساس قدرت و ثَبات خواهد کرد و از زندگیاش لذت خواهد برد و از دستاوردهایش بهرهمند خواهد شد. تردیدی نیست که این امر به تکوین تمدنی جدید نیازمند است که فقط بر پایه ماده قوام نمیگیرد و علاوه بر آن، از نو نیازمند به تربیت انسان هم است.
در پرتو جوابی که به پرسش سابق شما دادم و نیز پس از پذیرفتن این نکته که انسانِ مخلوقِ خدا تنها عنصری است که در تحول جهان نقش دارد، میگویم که امکانات انسان، بنابر تعبیر شما، در زمینه تولید و خلق حد و مرزی ندارد. مفهوم کلمه خلیفةالله آن است که نقش انسان رشد میکند و تا بینهایت وسعت مییابد و تردیدی نیست که نقش او، که همان مسخر کردن نیروهای جهان پس از اکتشاف آنهاست، نقشی است هماهنگ با آرزوها و بلندپروازیهای انسان نامتناهی و اینکه انسان را هیچ حد و مرزی نیست تا احساس مزاحمت به او دست دهد. اما انسان بزرگی که این نقش را ایفا میکند، ذاتاً مخلوق خداست و اگر روزی بخواهد خود را از این واقعیت برهاند، خودش را نقض کرده است؛ همانگونه که دستاوردهای انسان از نظر کمّی و کیفی و شمول به هر درجهای که برسد باز از حوزه انسان و اینکه ساختههای دست انسانی است پا فراتر نمیگذارد؛ حتی اگر این مصنوعات انسانی در حیات او تأثیر بگذارند و با او تعامل کنند و نحوه زندگی او را دگرگون سازند. اینچنین است که انگیزه آنچه شما آن را خلق کردن بهدست انسان مینامید، همواره بلندپروازیهای انسان و اکثراً نیازهای اوست. اما این اضطراب از آنجا ناشی شد که انسان به نیازهای معنوی و ملزومات ایمانش توجه نکرد. ازهاینهرو، ایمان ضعیف شد و رخت بربست، یا به شبهایمان تبدیل گردید. درنتیجه، به علت فقدان ایمانی زنده، احساس جدایی از هستی و غربت سراسر وجود انسان را فراگرفت و به اضطراب مبتلا شد. دستاوردهای فراوان او هم وی را سودی نبخشید.
آیا ایمان به خدا در حکم پیوند کلی انسان به اوست و آیـا ایـن پیوند ریشههای اضطراب او را از میان میبرد؟ و اگر اینطور باشد اضطراب انسانهای بزرگ را، که اساس ایمان شناخته میشوند، چگونه
