گام به گام با امام موسی صدر

جلد: 11
صفحه: 256

پسر عمویم، علامه دکتر صادق، که در این جلسه به ما افتخار داده‌‌اند و همچنین شیخ نصر الخفاجی که دستانی نیکوکار دارد و در همه‌جا مواضع ارزشمندی داشته است و خدمت ��مه برادران حاضر عرض ادب می‌‌کنم.
زینب بانوی بزرگوار بنی‌هاشم و دختر بزرگ امام علی(ع) است و پس از وفات حضرت فاطمه(س)، مادر حسین و مادر زینب، طبیعتاً اداره امور داخلی خانه با ایشان بود. امروزه در عرف ما، زنی را که چنین موقعیتی داشته باشد، بانوی اول می‌‌نامند. حال، زینب با چنین جایگاهی اسیر شده و همه خویشانش کشته شده‌‌اند. آیا احساس ضعف می‌‌کند؟ هرگز. همان‌طور که گفتم جنگ آنان در میدان کربلا یا دیگر میدان‌ها جنگ مادی نیست، بلکه نبرد مهم‌تری پشت پرده در میدان ارزش‌ها و عزت اندیشه‌‌ها در جریان است: نبرد ایدئولوژی‌‌ها، نبرد رفتارها و برخوردها و روش‌ها.
زینب بر ابن‌زیاد وارد می‌‌شود، ولی سلام نمی‌‌کند. ابـن‌زیاد با آنکه او را می‌‌شناسد، وانمود می‌‌کند که او را نمی‌شناسد و می‌‌پرسد: این زن متکبّر کیست؟ می‌‌گویند: او زینب دختر علی است. ابن‌زیاد (با وجود آنکه همه می‌‌دانند فرجام جنگ چه بوده و امام حسین کشته شده است) از سر شماتت به او می‌‌گوید: کاری را که خدا با برادرت کرد، چگونه دیدی؟ مگر ابن‌زیاد بیش از کشته شدن حسین چه می‌‌خواهد؟ چرا او را شماتت می‌کند؟ چون می‌‌خواهد حسین را در نبرد معنوی شکست دهد. در جمله‌‌ای که ابن‌زیاد به زینب می‌‌گوید، شماتت روشن است. زینب در برابر مردم، این نبرد را به بهترین شکل رهبری می‌‌کند و می‌‌گوید: «به خدا سوگند جز زیبایی ندیدم. اینان مردانی بودند که خداوند کشته‌شدن را برایشان رقم زد، پس به‌سوی قتل‌گاه‌‌های خویش شتافتند.» ابن‌زیاد می‌‌بیند نمی‌‌تواند او را خاموش کند. زینب او را در کاخش و پس از آنکه در جنگ مادی پیروز شده بود، شکست داد. از این رو، به زینب می‌‌گوید: سپاس خدایی را که شما را رسوا ساخت و دروغ بودن اسطوره‌‌تان را آشکار کرد. و زینب در پاسخ می‌‌گوید: همانا کافر رسوا می‌‌شود و دروغ منافق برملا می‌‌گردد و کافر و منافق کسی غیر از ماست. کشته شدن عادت ماست و شهادت کرامتی است که خدا به ما ارزانی داشته است. ما انتظار چنین جنگ‌‌هایی را داشتیم. این کار ماست و ما هرگز از کرده خود پشیمان نیستیم.
در کاخ یزید نیز زینب درحالی‌که پست‌‌تـرین لبـاس خود را بر تن دارد، وارد می‌‌شود. تصور کنید زینب پس از این همه مصیبت‌‌دیدگی و پس از تحمل رنجی دردناک به نزد یزیدی می‌‌آید که پیروزمندانه در میان سفیران و امیران و رؤسای قبایل نشسته و سرمست از شراب و پیروزی است و همان‌طور که شنیده‌‌اید با چوب خیزرانی که در دست داشت به لب‌های أباعبداللّه(ع) می‌‌زد. همین یک صحنه دردناک کافی است تا زینب(س) روحیه خود را ببازد. اما او که با نیروی ایمان حرکت می‌‌کند، او که در دنیایی دیگر زندگی می‌‌کند، او که ��لبش با عزت ابدی در پیوند است و عقلش از سرچشمه همیشه جوشان الهی سیراب است، خطبه معروف خود را می‌خواند که شاید در این مجالس شنیده باشید. خطبه شگفت‌‌انگیزی است. در بخشی از این خطبه می‌‌گوید: «ای یزید، آیا گمان کردی اینکه زمین و آسمان را بر ما تنگ کرده‌ای و ما را همچون اسیران به این سو و آن سو می‌‌بری، تو را در نزد خداوند گرامی و ما را خوار می‌‌سازد؟ آیا این سخن خداوند متعال