گام به گام با امام موسی صدر

جلد: 1
صفحه: 254

باید احکام‌ الهی‌ را رعایت‌ کند. من‌ اگر می‌خواهم‌ در تجارت‌ خویش‌ قصد قربت‌ کنم،‌ نباید مرتکب کار حرامی‌ چون‌ غش‌ یا ربا یا احتکار شوم. وقتی‌ من به کسبی حلال مشغول شوم و هدفم‌ این باشد که خدا از من‌ و خانواده‌ و همسایه‌ و سرزمین‌ و کشورم خشنود باشد، این‌ کار عین عبادت‌ است. این‌ خلاصه‌ بحثی‌ بود که‌ دیشب‌ طرح‌ کردیم‌ و رسیدیم به اینکه دین‌ می‌خواهد همه‌ کارهای‌ ما رنگ‌ عبادت‌ پیدا کند: وَابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ.

اگر همه‌ کارهای‌ ما رنگ‌ عبادت‌ داشته‌ باشد، چه‌ نتیجه‌ای‌ دارد؟ گفتیم که‌ نتیجه‌ این‌ می‌شود که‌ انسان‌ خسته‌ و ملول‌ نمی‌شود و دستخوش کینه‌ و قهر نمی‌شود و از چیزی‌ متأثر و متألم‌ نمی‌شود. چون‌ همه‌ کارهایش‌ عبادت‌ است، موانع‌ تلاش او را چشمِ‌ همیشه‌ بیدارِ خدا می‌بیند. چنین کسی از خدا اجر و پاداش‌ می‌خواهد، نه‌ از شخصی‌ که‌ به‌ او احسان‌ کرده است.‌ خیر و سود را از خدا می‌خواهد، نه‌ از راهی‌ که‌ در پیش‌ گرفته‌ است. بنابراین‌، خسته‌ نمی‌شود و در همه‌ کارهای‌ خویش‌ رنگ‌ زیبایی‌ می‌بیند. نتایج‌ دیگری‌ هم‌ وجود دارد که‌ امیدوارم‌ به‌ دقت‌ گوش‌ کنید.

کار اگر با قصد قربت‌ باشد از بین‌ نمی‌رود، چه‌ به‌ نتیجه‌ برسد یا اینکه نرسد. چون‌ دین‌ منطق‌ خاصی دارد و از همه‌ مکتب‌های‌ فکری‌ و تاریخی‌ و فلسفی‌ متفاوت‌ است‌. تصور کنید، در جهان‌ افراد بسیاری‌ بودند که‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ هدف‌های‌ نیک‌ تلاش‌ کردند و برای‌ استقلال‌ سرزمین‌ خود و خدمت‌ به‌ انسان‌ها تلاش‌ کردند و در راه مصالح مردم‌ و کاهش‌ رنج‌های‌ انسان‌ها تلاش‌ کردند. این‌گونه‌ افراد بسیارند، هزاران‌ هزار نفر. اما قبل‌ از رسیدن‌ به‌ هدف‌ از دنیا رفتند و نتیجه‌ عمل‌ و موفقیت‌ خویش‌ را ندیدند. اما دیگران‌ موفقیت‌ آنان را مشاهده‌ کردند. آنان قبل‌ از رسیدن‌ به‌ نتیجه‌ مردند. آیا تاریخ‌ از آنان‌ نامی‌ نمی‌برد و آنان‌ را فراموش‌ می‌کند؟ چرا؟ چون‌ به‌ موفقیت‌ نرسیدند؟ آیا تلاش‌های‌ آنان‌ هدر رفت؟‌ نکته‌ای‌ یادآوری‌ می‌کنم‌، چون‌ به‌ عقیده‌ من‌ این‌ نکته ظریف‌ و جالبی‌ در ارشادات‌ دینی‌ است. در کتاب‌ بینوایان‌ نوشته‌ ویکتور هوگو، آنجا که‌ نویسنده‌ مقدمات‌ انقلاب‌ فرانسه‌ را شرح‌ و تفصیل‌ می‌دهد، می‌گوید که در گوشه‌ای‌ از شهر پاریس‌ و در خانه‌ای‌ قدیمی،‌ گروهی‌ از جوانان‌ سنگر گرفته‌ بودند. سردسته‌ آنان یک‌ جوان‌ قوی و با نشاط و منطقی و با فرهنگ و آگاه‌ و شجاع‌ به‌ نام‌ انگولیراس‌ بود. نویسنده می‌گوید که همه‌ این‌ جوانان‌ تلاش‌ کردند و همه‌ جنگیدند و قبل‌ از پیروزی‌ انقلاب‌ همگی‌ کشته‌ شدند. این‌ جوانان‌ را ویکتور هوگو با داستان‌ خویش‌ جاویدان‌ کرد. به‌ سبب اینکه‌ یکی‌ از قهرمانان‌ قصه‌ به‌ این‌ مجموعه‌ وارد شد و سپس‌ نجات‌ یافت‌ و این‌ اتفاقات‌ را برای‌ دیگران‌ نقل‌ کرد، و هوگو به‌ زبان‌ خود آن‌ها را‌ در داستان‌ تعریف‌ می‌کند. البته‌، این‌ داستان‌ است‌. اما ویکتور هوگو با این‌ داستان‌ این‌ جوانان‌ را در تاریخ‌ جاودان‌ کرد. آیا کسانی که‌ در انقلاب‌ آزادی‌بخش‌ فرانسه‌ پیروز شدند ـ که‌ بعد از آن‌ هم‌ منشور حقوق‌ بشر اعلام‌ شد ـ آیا همان‌ افرادی‌ بودند که‌ پس‌ از پیروزی‌ حضور داشتند؟ اصلاً‌ و ابداً، هزاران‌ پیر و جوان‌ و زن‌ و کودک‌ در این‌ مبارزه‌ و کشمکش‌ کشته‌ شدند و هیچ‌کس‌ از آنان خبری‌ ندارد. فقط‌ برای‌ آنان مجسمه‌ای‌ به‌ نام‌ «سرباز گمنام‌» ساخته‌اند. چه‌ کسی‌ سراغ‌ آنان را گرفت؟ چه‌ کسی‌ از آنان تقدیر کرد؟ چه‌ کسی‌ به‌ خانواده‌های‌ آنان رسیدگی‌ کرد و خسارت‌ آنان را جبران‌ کرد؟ هیچ‌کس‌ حتی‌ یک‌ بار سراغ‌ آنان نرفت. می‌گویند که انقلاب آزادی‌بخش‌