گام به گام با امام موسی صدر

جلد: 10
صفحه: 368

باشد و «الموریات» و «المغیرات» که اسم فاعل‌اند، معطوف علیه «أثرن» هستند. هرکدام از فعل و اسم فاعل می‌تواند به جای دیگری بنشیند. مرجع ضمیر «به» در «فأثرن به» چیست؟ معنا و مرجع ضمیر آتش افروختن و دویدن و غارت است، یعنی با آتش افروختن و دویدن و غارت، غبار برانگیختند. « ﴿ فَوَسَطنَ بِهِ جَمعاً .» یعنی با این اعمال به میان آن جمع رفتند. «جمعاً» نیز مفعول به «فَوَسَطنَ» است، مانند «نقعاً» که مفعول «فَأَثرَنَ» است. آنچه گفتم نکات نحوی این آیات بود.

بسیار خوب! قرآن به این تصویر، به منظره هیجان‌انگیزی که احساس آدمی را تحریک می‌کند و نشان‌دهنده سرعت عمل و نشاط و حرکت ناگهانی است، سوگند یاد می‌کند.

« ﴿ إنَّ الإنسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ .» آدمی درباره خداوند کافر و بخیل است و واجبات خود را در برابر نعمت‌های خدا به جای نمی‌آورد.

« ﴿ وَ إنَّهُ عَلی ذَلِکَ لَشَهِیدٌ .» او خود بر این ناسپاسی گواه است. قرآن در بسیاری مواقع مردم را بر خود گواه می‌گیرد. انسان خود بر آنچه از انحرافات و بخل و کفر در برابر واجبات الهی دارد، گواه است.

« ﴿ وَ إنَّهُ لِحُبِّ الخَیرِ لَشَدیدٌ .» آدمی شیفته خیر است، یعنی آزمند است و خیر بسیار دوست دارد. کلمه «خیر» به مال تفسیر شده است. اما واقعیت این است که معنای «خیر» مال نیست. اما به قرینه اینکه انسان به خدا کفر می‌ورزد، حُبّ خیر حُبّ هرچیزی جز ایمان است و در اینجا مقصود خیر مادی است. «﴿إنَّ الإنسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ وَ إنَّهُ عَلی ذَلِکَ لَشَهِیدٌ وَ إنَّهُ لِحُبِّ الخَیرِ لَشَدیدٌ. » معنای خیر می‌تواند معنای عام آن هم باشد. ما پس از سوگند سه چیز می‌بینیم: نخست: انسان به نعمت‌های خدا کفر می‌ورزد. دوم: انسان به نفس خود هم کافر است. سوم: انسان خیر را دوست دارد و در راه خیر سرسخت است، یعنی اصرار می‌کند و پا می‌فشارد.

اما معنای خیر چیست؟ بنابر مسائل تربیتی، اگر انسان مادی و به خدا کافر باشد، مقصود از خیر، خیر مادی است. اما اگر دین توانست آدمی را به سمت و سوی خیر معنوی پیش ببرد و برای او روشن سازد که آنچه نزد خداست، خیر است و ماندگار، می‌توانیم بگوییم که حبّ خیر یعنی حبّ معنویات، نه مادیات.

این مسئله بحثی است که در برخی شب‌های محرم نیز آن را گفته‌ام. انسان بنابر ذات خود بلندپروازی می‌کند. اما خواسته‌های آدمی پایان‌ناپذیرند. او مال می‌خواهد و هنگامی که به آن می‌رسد، بیشتر می‌خواهد. انسان جاه‌طلب است، اما وقتی به مقامی هم می‌رسد، بیش از آن را می‌خواهد. به این ترتیب، انسان در زندگی و در ذات خود بلندپرواز است، اما وسایل و امکانات او محدود است. پس، از یک سو خواسته‌ها و بلندپروازی‌های او نامحدودند و از سوی دیگر، وسایل محدود. همین مسئله نزاع دائمی می‌آفریند. فی‌المثل، یک سرزمین چند حاکم می‌تواند داشته باشد؟ طبیعتاً، یک حاکم. یک شخص می‌خواهد حاکم باشد، آن دیگری هم می‌خواهد حاکم باشد. هیچ‌کدام به کمتر از حاکم مطلق بودن رضایت نمی‌دهد، اما حکومت مطلق یکی بیشتر نیست و کشمکش روی می‌دهد. یک شهر یک نماینده، دو نماینده و یا سه نماینده می‌خواهد، اما تعداد زیادی نامزد نمایندگی می‌شوند و همه می‌خواهند پیروز شوند. از همین رو، درگیری و نزاع پیش می‌آید. مال و اموال، مزرعه و زمین هم این‌گونه‌اند. من چند هکتار زمین را می‌توانم اداره کنم؟ من همه آن را می‌خواهم، تو هم همه آن را می‌خواهی، پس نزاع پیش می‌آید.