گام به گام با امام موسی صدر

جلد: 10
صفحه: 111

می‌بیند. هنگامی که در کشتی نشسته بودند، این بنده صالح کشتی را سوراخ می‌کند. موسی به این کار عجیب اعتراض می‌کند. به راهشان ادامه می‌دهند. کودکی را می‌بینند و مرد صالح او را می‌کشد. موسی به این کار او، بنابر اصول بسیاری که بدان‌ها معتقد است، شدیداً اعتراض می‌کند. اما آن مرد اعتراض موسی را رد می‌کند و از او می‌خواهد که صبور باشد و به راه ادامه دهد. در مرحله سوم به روستایی می‌رسند. اهل آن روستا از میزبانی آن دو سر باز می‌زنند، اما مرد صالح به‌رغم این برخورد آنان، به دیواری که در حال فرو ریختن است، می‌رسد و آن را به پا می‌دارد. در اینجا صبر موسی به پایان می‌رسد و برای سومین بار به او اعتراض می‌کند. بنده صالح می‌گوید که این کارها بی‌سبب نبوده است و تو تا زمانی که در این سطح از معرفت باشی، توانایی پیمودن این راه را نداری. سپس، برای موسی این سه ماجرا را شرح می‌دهد و می‌گوید : «اما آن کشتی از آنِ بینوایانی بود که در دریا کار می‌کردند. خواستم معیوبش کنم، زیرا در آن سوترشان پادشاهی بود که کشتی‌ها را به غصب می‌گرفت.» و آن معیوب ساختن برای حفظ کشتی بود که در معرض طمع پادشاه قرار داشت. و آن پسر بچه منحرفی بود و برای پدر و مادر با ایمانش به‌منزله دشمنی سخت بود یا به تعبیر قرآنی به‌منزله «عصیان و کفر» بود. و «دیوار از آنِ دو پسر یتیم از مردم این شهر بود. در زیرش گنجی بود از آنِ پسران که پدرشان مردی صالح بود.» «پروردگار تو می‌خواست آن دو به حد رشد رسند و گنج خود را بیرون آرند. و این رحمت پروردگارت بود.» سپس، اضافه می‌کند که هرآنچه در این مدت انجام دادم، «این کار را به میل خود نکردم، این است رازِ آن سخن که گفتم تو را شکیب آن نیست.»

این ماجرا رهنمودهای معین و مواضع روشنی ارائه می‌کند که تا جایی که وقت اجازه بدهد، به آن‌ها می‌پردازیم :

نکته نخست اینکه حضرت موسی‌(ع) با وجود همه دانشی که خداوند به او ارزانی داشته بود، دریافت که بالاتر از او نیز عالم و عارفی هست : « ﴿ فَوقَ کُلِّ ذِی عِلم عَلِیمٌ .»[139] این بدان معناست که انسان به هر اندازه از دانش هم که دست یابد، باز همچنان محتاج آموختن است. یکی از محققان می‌گوید که دانش انسان بیش از هرچیز شبیه به کره‌ای از نور در فضایی بی‌پایان از تاریکی است. هرچه دانش انسان بیشتر شود، این کره بزرگ‌تر می‌شود و با وسعت یافتن این کره، سطح خارجی آن حجم بیشتری از تاریکی را لمس می‌کند. بنابراین، هرچه انسان در دانش پیش‌تر برود، بیشتر احساس جهل می‌کند. به همین علت، از نشانه‌های علم تواضع است و انسان مغرور عالم نیست، در حقیقت جاهل و نادان است.یکی از استادان عارف می‌گوید که من به درجه‌ای از دانش رسیدم که دانستم هیچ‌چیز نمی‌دانم. حضرت موسی(ع) را پروردگارش تربیت کرده بود و به این سبب متواضع بود و هنگامی که مردی را یافت که از او برتر بود، به او متوسل شد و از او طلب معرفت کرد.

نکته دوم این است که رفتار حضرت موسی(ع) با قواعد و اصولی که بدان‌ها مکلف بود، سازگار بود و تخلف از این اصول برای او ممکن نبود. این اصول و قواعد برای مردمی که در سطح معینی از معرفت هستند، ضروری است. مثلاً با استناد به این اصل کلی که کشتی مال مردم است و جایز نیست کسی به آن صدمه بزند، صدمه زدن به کشتی را عجیب می‌دانست. اما بنده صالح، که قرآن او را ستایش

[139]. «فراز هر دانایی داناتری است.» (یوسف، 76)