﴿ فَانْطَلَقَا حَتَّی إِذَا أَتَیا أَهْلَ قَرْیة اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَنْ یضَیفُوهُمَا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَارًا یرِیدُ أَنْ ینْقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَیهِ أَجْرًا ﴾ .
پس برفتند تا به دهی رسیدند. از مردم آن ده طعامی خواستند. از میزبانیشان سر برتافتند. آنجا دیواری دیدند که نزدیک بود فرو ریزد. دیوار را راست کرد. موسی گفت : کاش در برابر این کار مزدی میخواستی.
﴿ قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَینِی وَبَینِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیهِ صَبْرًا ﴾ :
گفت : اکنون زمان جدایی میان من و توست و تو را از راز آن کارها که تحملشان را نداشتی، آگاه میکنم :
﴿ أَمَّا السَّفِینَة فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَهَا وَکَانَ وَرَاءَهُمْ مَلِکٌ یأْخُذُ کُلَّ سَفِینَة غَصْبًا ﴾ .
اما آن کشتی از آن بینوایانی بود که در دریا کار میکردند. خواستم معیوبش کنم، زیرا در آن سوترشان پادشاهی بود که کشتیها را به غصب میگرفت.
﴿ وَأَمَّا الْغُلَامُ فَکَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَینِ فَخَشِینَا أَنْ یرْهِقَهُمَا طُغْیانًا وَکُفْرًا ﴾ .
اما آن پسر، پدر و مادرش مؤمن بودند. ترسیدم که آن دو را به عصیان و کفر دراندازد.
﴿ فَأَرَدْنَا أَنْ یبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیرًا مِنْهُ زَکَاة وَأَقْرَبَ رُحْمًا ﴾ .
خواستیم تا در عوض او پروردگارشان چیزی نصیبشان سازد به پاکی بهتر از او و به مهربانی نزدیکتر از او.
﴿ وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلَامَینِ یتِیمَینِ فِی الْمَدِینَة وَکَانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّکَ أَنْ یبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیسْتَخْرِجَا کَنْزَهُمَا رَحْمَة مِنْ رَبِّکَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذَلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیهِ صَبْرًا ﴾ .
اما دیوار از آنِ دو پسر یتیم از مردم این شهر بود. در زیرش گنجی بود از آن پسران، پدرشان مردی صالح بود. پروردگار تو میخواست آن دو به حد رشد رسند و گنج خود را بیرون آرند. و من این کار را به میل خود نکردم. رحمت پروردگارت بود. این است راز آن سخن که گفتم تو را شکیب آن نیست.
(کهف، 82-65)
این آیات مبارک بخشی از واقعهای است که قرآن کریم آن را به علت عبرتها و نتایج تربیتی و حیاتی که در این قصه برای انسان مؤمن وجود دارد، با جزئیات مناسب شرح میدهد. در این ماجرا، حضرت موسی(ع) با مرد صالحی ملاقات میکند که قرآن کریم از آن اینگونه تعبیر میکند : «بندهای از بندگان ما که رحمت خویش بر او ارزانی داشته بودیم و خود بدو دانش آموخته بودیم.» روایات این مرد را خضر(ع) نامیدهاند، که یکی از انبیاست. ما به این پیامبر «خضر» میگوییم و در زبانهای اروپایی از این مرد مقدس و از این پیامبر با نام «جورج» نام میبرند. هنگامی که حضرت موسی(ع) با این مرد دیدار میکند، از او میخواهد که از آنچه خداوند به او آموخته است، به او بیاموزد. این بنده شایسته خداوند، برای سنجیدن اشتیاق موسی به آموختن و برای بر حذر داشتن خود از پذیرفتن و قبول کردن این امر، به او میگوید : «تو را شکیب همراهی با من نیست. و چگونه در برابر چیزی که بدان آگاهی نیافتهای صبر خواهی کرد؟» موسی که تشنه دانش و معرفت است، میگوید : «اگر خدا بخواهد، مرا صابر خواهی یافت که در هیچ کاری تو را نافرمانی نکنم.» سپس، با هم میروند و موسی در مسیر کارهای عجیبی از این مرد
