گام به گام با امام موسی صدر
جلد:
11
صفحه:
290
«أعِر اللهَ جُمجُمَت��ک» (سرت را به خدا عاریت ده.) نیز میگوید: «لَو أنَّ السَّمواتِ وَالأرَضینَ کانَتا عَلی عَبد رَتَقاً ثُمَّ اتّقی اللهُ لّجَعَلَ اللهُ مِنهُما مَخرجاً.» (اگر آسمانها و زمینها بر بندهای بسته باشد و آن بنده تقوا پیشه کند، خداوند از آنها گشایشی برای او قرار میدهد.) چنین انسانهایی میخواهند.
اما اگر بترسیم، بهراسیم، بشنویم، و همینطور راه برویم و...، دیگر هیچ! میشویم مصداقِ «أتباعُ کُلِّ ناعِق یَمیلونَ مَعَ کُلِّ ریح لَم یَستَضیئوا بِنورِ العِلمِ وَلَم یَلجَأوا الی رُکن وَثیق.» (پی هر بانگی را گیرند و با هر باد به هر سویی خیزند. نه از روشنی دانش فروغ یافتند و نه به سوی پناهگاهی استوار شتافتند.) به کدام ستونی استوارتر از عنایت خدا میتوانید پناه ببرید؟ خدایی که آسمانها در قبضه قدرت اوست. امیر مؤمنان(ع) ابوذر را اینچنین پند میدهد و عزم و اراده او را تقویت میکند. ابوذر اگر در ربذه از دنیا نمیرفت، دو یا سه سال پس از آن از دنیا میرفت، حتی اگر در کاخ یا بر قله کوهها بود، باز از دنیا میرفت. گریزی از مرگ نیست.
وقتی این زندگی پایان مییابد، وقتی این زندگی گذرا و موقتی است، خواه بیست سال، سی سال، پنجاه سال، شصت سال، نود سال یا بیشتر، حتی بیش از صد سال، وقتی زندگی موقتی است، چرا هیچ کس نمیخواهد این زندگی را ب�� بهترین شکل بگذراند؟ یعنی در راه حق باشد و همواره با حق باقی بماند.
موسی بن جعفر(ع) باکی ندارد و از هیچچیز نمیهراسد. هارونالرشید در برابر قبر پیامبر(ص) میایستد و میگوید: سلام بر تو ای پسر عمو! در این هنگام امام موسی بن جعفر(ع) خطاب به پیامبر میگوید: سلام بر تو ای جدّ من. یعنی هارونالرشید را، به چالش میکشد، یعنی میگوید: اگر تو به این افتخار میکنی که پیامبر پسر عموی توست، درحالیکه پیامبر از تو بیزار است، همین پیامبر جدّ من است و مرا دوست دارد، زیرا من در خط او حرکت میکنم. من ستمگر و سلطهجو نیستم، بلکه در راه تقویت دین پیامبر و اصلاح آن تلاش میکنم. هارون ناراحت شد و به پیامبر، از فرزندش، موسی بن جعفر، شکایت کرد! و او را به زندان انداخت و از زندانی به زندان دیگر منتقل کرد.
بنابراین، ما در این روز که احساس میکنیم دلهایمان به سوی امام موسی بن جعفر(ع) اشتیاق پیدا کرده است، از زندگی و سیره او بهرهای میگیریم و اندکی درباره مسائل خود تأمل میکنیم. چرا انسان ضعیف و ناتوان باشد، ای برادران؟ اینکه در جلسهای به احترام من یا شما بنشینیم و فلانی چنین و چنان بگوید...، این کار درست نیست! چرا ما تا این اندازه از ارزش خود میکاهیم؟ چرا برای خشنودی مردم دروغ میگوییم و موجب خشم گرفتن خداوند از خودمان میشویم؟ چرا از ناراحتی زید یا عمرو یا دیگران میترسیم؟ چرا وظیفه و واجب خود را رها میکنیم؟ انسان جانشین خداوند در زمین است. خطمشی انسان این است که همچون علی بن ابیطالب(ع) شود. خط انسان کامل این است. چرا ناتوان باشد؟ چرا بیمار باشد؟ چرا بترسد و ساکت باشد؟ چنین زندگیای که برای به دست آوردن خشنودی مردمی باشد که ناتوانتر از خود ما هستند و اختیار سود و زیان و مرگ و زندگی و رستاخیز خود را ندارند، چقدر بیارزش و پوچ است.
امام زینالعابدین(ع) در یکی از دعاهای خود فرمودهاند: «وَعَلِمتُ أنَّ طَلَبَ المُحتاجِ الی مُحتاج سَفَهٌ فی العَقلِ وَذِلَّةٌ فی الرَّأیِ.» (دانستم که تقاضای
