گام به گام با امام موسی صدر
جلد:
11
صفحه:
242
را کشتیم. رفتار خوارج بدترین اثر را بر مردم گذاشته بود، چراکه مردم خوارج را سببساز هرجومرج و تفرقه و فتنهانگیزی میان امت میدانستند. از همین رو، ممکن نبود کسی خوارج ر�� دوست بدارد. وقتی گفته شود خوارج، گویی همهچیز پایان یافته. این حرف وسیلهای برای تبلیغات و پنهانسازی و دور کردن نبرد از مراکز اسلامی بود. اینها مسائلی اساسی بود برای پنهان کردن قتل حسین و پایان دادن همهچیز و خلاص شدن از آنها. اما چه کسی این توطئه را خنثی کرد؟ زینب(س)، زیرا پس از نبرد، آن را برای مردم و در مراکز اسلامی بازگو کرد؛ در کوفه، در راه، در شام، و در همه جا. چگونه توانست این مأموریت را انجام دهد؟ کوفه علی را میشناسد. کوفه صدای علی را میشناسد. کوفیان آمدند تا خوارج و اسرا را تماشا کنند. ناگهان صدای بلند علی را شنیدند. از شهادت امام بیش از بیست سال نگذشته و بسیاری از مردم علی را میشناسند و هنوز او را، روز و شب، در خانههاشان یاد میکنند. امام را میشناسند. گویی صدای او را شنیدند و با صدا انس پیدا کردند و دانستند که صدای علی از جنس همین صداست. این صدا از کجاست؟ گفتند از زنی که میگویند خارجی است. و زمانی که از او خواستند تا سخن بگوید، دیدند که با راویان مقاتل با زبان علی سخن میگوید.
در این لحظه بود که دریافتند کسانی که آنها را کشتند، همان فرزندانشان هستند. آنها را فرستاده بودند تا پیروز شوند و دین خدا را یاری رسانند و آنها رفتند و فرزند دختر رسولخدا و خاندانش را کشتند. آنها بر اثر کارزار همسران و برا��ارن و فرزندان خودشان کشته شدند. در این هنگام نالهها و گریهها را آغاز کردند. حضرت زینب(س) برای آنان سخن گفت. نفسها در سینه حبس شد و سکوت همه جا را فراگرفت، حتی زنگ چارپایان نیز از حرکت افتاد. مردم شیون و زاری آغاز کردند. پس از این، در آن خطبه معروف، صحنه ماجرا را برای آنان به تصویر کشید.
نتیجه آن شد که تا زینب وارد کوفه شد و یک یا دو روز در آنجا ماند، کارِ انجام گرفته برای همه کوفیان روشن شد؛ قضیه کشتن حسین و آنچه روی داده بود و چگونگی آن و جزئیات تجاوزها و همهچیز. زینب بدینگونه از شهری به شهر دیگر میرفت.
چرا از شهری به شهر دیگر میرفت؟ شما میدانید که در گذشته، کاروان نمیتوانست زمان طولانی در بیابان به مسیرش ادامه دهد، زیرا توان اسبان و قاطران و امکانات حملونقل اجازه نمیداد که مثلاً پانصد کیلومتر در بیابان بروند. از همین رو، ناچار بودند از راههایی بروند که از شهرها و روستاها میگذشت. بنابراین، اسرا را از راهی که در آن ساکنانی بودند، گذراندند. یعنی از شهری به شهری و از روستایی به روستایی، و آنان را مستقیماً از نجف به شام نبردند.
در هر شهری که وارد میشدند، همان قصه تکرار میشد: زینب سخن میگفت و مردم جمع میشدند و از او میپرسیدند: چه اتفاقی افتاد؟ تو کیستی؟
این کار تا شام ادامه یافت. در شام نیز همان ��تفاق افتاد. با اولین خطبهای که زینب در قصر یزید گفت، همهچیز روشن شد، تا جایی که همسر یزید با پیراهنش خود را پوشاند و از قصر بیرون رفت و پافشاری کرد تا زینب و خاندان حسین وارد قصر شوند. جنبش از خانه یزید آغاز شد. چه کند؟ آیا میتواند همه را بکشد؟
هر کجا که این بانو میرود، مردم به جنبش
