نمى کند، زیراکه آنان رهبرانى رهایى بخشاند، به دقیق ترین معانىای که ما امروز از این دو واژه (یعنى رهبر و رهایى بخش) درمى یابیم. گزاف نیست اگر بگوییم که حضرت محمد(ص) بزرگ ترین پیامبر است و انقلاب او بزرگ ترین انقلاب. این بیانِ واقعىِ این انقلاب است و نتایج این انقلاب و تاریخ، این را ثابت کرده است.
در این گفتار برآنیم که عظمت پیامبر را با پاره اى کارهاى قهرمانانه اش براى آزاد ساختن بشر از بندها و بتها به سوى جهانِ بهتر برشمریم.
یکم: پیامبر در جهانى که فرقه ها و گرایشهاى متفاوتى در آن بودند، دعوت خود را بر توحید بنیان نهاد. در دنیا خدایان بى خردى برساخته بودند که خود منجلابهاى تفرقه و رسوایى و نادانى بودند. پیامبر اسلام در دعوتِ رهایى بخش خود با سختیهایى روبه رو شد که خود، در حالى که او فداکار و شکیبا بود، چنین مى گوید: «هیچ پیامبرى آنچنانکه من آزار دیدم آزرده نشد.»[10] او با رد شرک و زشت شمردن بت پرستى دعوتش را براى ژرفا بخشیدن به این اصلِ جامعِ رسالتش (یعنى توحید) آغازید. تا اینکه در یومالفتحْ پیروزىِ درخشانش را به اوج رساند و على، جوانمردِ اسلام، را بر شانه هایش بلند کرد. خداوند با این پیروزى او را برترى بخشید. در آن روز على (ع) دستان خود را زیر بزرگ ترین بت، هبلِ یک چشمِ وصله دار، برد و آن را از ریشه برکند. بتهاى کوچک را نیز برکند تا با نابودى آنها نظام شرک را از میان ببرد.
پیامبر، در نبرد با شرک، به از میان بردنِ ظواهرِ شرک بسنده نکرد، بلکه در سنگرگاههاى اصلى آن، یعنى جانها و دلها، به مبارزه با آن پرداخت و جانها و دلها را از نگرانیها و وسوسه ها پاک کرد. پیامبر مى فرماید: «شرک پنهان تر است از جنبش مورچه اى سیاه بر تختهسنگى در شبى تیره.»[11] چه انگیزه اى نیرومندتر است از حس خطر از پیروىِ شرک و مقابله با اثرش در راههاى تاریک و لانه هاى پنهانِ آن و چه نیرویى بهتر از این احساسْ با خطرِ کمین کرده در درون سینه ها و جانها مقابله مى کند؟
پیامبرْ در سال نهم هجرى هیئتى متشکل از على (ع) و ابى بکر را با آیاتى از سوره برائت روانه یمن کرد. حضرت على، از جانب پیامبر، در دربارِ یمن آغاز نبردى بر ضد الحاد را اعلام کرد، نبردى که در آن سستى و نرمش راه ندارد. خورشید و ماه را از عرش الهى تا جایگاه بندگى براى خدا پایین آوردند. او گفت که خورشید و ماه و دیگر موجودات تحت فرمان خداوندند و هرگاه خداوند براى آنها خیر و نفعى بخواهد، خیر و نفع بیشترى به انسان مى رسد.
پیامبر در دعوت خود در برابر فریبها و تهدیدها نه سستى ورزید و نه نرمش نشان داد. در برابر آنها قد برافراشت و گفت: «به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند تا از رسالتم دست بردارم چنین نمى کنم، مگر مرگم فرا رسد.»
آنچه طبرى و ابن حجر به نام افسانه غرانیق نقل کرده اند، بسیار شگفت انگیز است. براى بى پایگى این روایت کافى است آن را با رسالت و سیره پیامبر بسنجیم. آنان نقل کرده اند که در سال پنجم هجرى ستمها بر مسلمین گران آمد. سرانجام، پیامبر به گروهى دستور داد که به حبشه هجرت کنند. پیامبر آرزو داشت که آیه اى بر او نازل شود و به او اجازه دهد تا با ستمگران و بتهاى آنان خوش رفتارى کند. سپس، سوره نجم نازل شد. پیامبر آن را براى
[10].بحارالانوار، ج39، ص55
[11].بحارالانوار، ج18، ص158
