گام به گام با امام موسی صدر

جلد: 3
صفحه: 129

بالایی ندارند، همه‌اش تبلیغات است؛ تبلیغات دروغ - امیدوارم بتوانیم بیمارستانی به وجود آوریم که بیماران را معالجه کنیم و دانشکد? پزشکی هم در کنارش به وجود بیاوریم. ما آرزو داریم که بتوانیم مجله‌ای ایجاد کنیم که از نظر ایدئولوژی جوانانمان را در اروپا و آفریقا و آمریکا تأمین کند و بتوانیم مرکز معلومات و کنگره و دبیرخانه برای شیعیان ایجاد کنیم.

ما می‌توانیم افکار غلطی را که در ذهن مسلمانان دنیا از شیعیان هست، تصحیح کنیم. بنده به مصر رفتم و در کنگر? مجمع بحوث اسلامی سخنرانی کردم و دیدند ما هم حرف‌های خوب خوب می‌زنیم و ما هم مسلمان هستیم و ما هم از مبانی اسلام خبر داریم. سخنرانان درج? اوّل آنجا بودند؛ محمد غزالی و شیخ ازهر و … صحبت کردند. به ما هم گفتند راجع به هجرت پیغمبر صحبت کنیم و زمانی که صحبت کردیم، دیدند که خوب است. یک بار ما را به جبه? جنگ در شهر سوئز بردند که کانال سوئز به این نام خوانده می‌شود. تمام علمای مسلمان بودند. وقتی که نماز جمعه را خواندیم، البته زمانی که علمای مسلمان جمع می‌شوند نمایند? فلسطین پیش‌نماز می‌شود، به اعتبار اینکه مسلمان‌های دنیا به فلسطین عاطف? مخصوصی دارند. نماز جمعه را خواند و بعد از نماز جمعه و خطبه‌ها، در شهر سوئز، شهری که یک نفر زنده در آن نمانده، شهر خراب، شهر خالی از مردم، تمام خانه‌ها، مسجدها، تمام مدرسه‌ها جز ارتشی و جز نظامی و جز بوی جنگ، چیز دیگری نیست، نظامی‌های جوان نماز جماعت می‌خواندند واقعاً آدم منقلب می‌شد. بعد از نماز، یکی از افسران پیر آن‌ها بلند شد و گفت ما به نصیحت‌های شما احتیاج فراوان داریم و باید هم? هیئت‌های نمایندگی صحبت کنند. نمایند? افغانستان و پاکستان و هند و مالزی و چین و روسیه و آمریکا - آنجا هم مسلمان هست - صحبت کردند. گفتند نمایند? لبنان، نماینده شیعیان لبنان هم صحبت کند و من هم صحبت کردم. ما این مکان‌ها را مکان مبارزه می‌دانیم و خداوند عنایت کرد و بنده شروع کردم به صحبت کردن که یهودی‌ها مردم دنیا را به دو قسمت تقسیم کردند و خودشان را دوستان و اقوام خدا می‌دانند و دیگران را درج? دو می‌دانند. شما‌ها که اینجا مبارزه می‌کنید، از هم? مسلمانان و از هم? بشر دفاع می‌کنید. ناگهان وسط صحبت‌هایم متوجه شدم که این روحانیونی که هستند، همه در حال گریه هستند و منقلب شده‌اند و افسران و نظامیان شعار می‌دهند و یک وضعی شد و به‌اصطلاح آقایان منبریان کربلا شد. بعد از آنکه حرف‌هایم تمام شد، نظامیان ریختند دور ما و ما را به خندق‌هایشان بردند و گفتند دست به این تفنگ و این توپ بزن و اینجا را مبارک کن، اینجا را فلان کن، عکس بگیرند… عجیب بود و می‌خواستند ما را آنجا نگه دارند و بالاخره صلح شد برای اینکه جمع? آینده بنده به آنجا بروم و نماز جمعه را بخوانم و خطبه را بخوانم که از رادیوی مصر پخش شد. وقتی که واقعاً سرمان در سرها می‌آید، ما که به مذهب خودمان معتقدیم، عقیده داریم افکار و عقایدمان و مواضعمان و اجتهادمان از همه جلوتر است، فقط باید حرفمان را بزنیم. توفیق پیدا کردم بنده در آنجا پنج سخنرانی در دانشگاه‌های مصر کردم. سخنرانی‌های جالب. بعد از سخنرانی سؤال می‌کردند شما شیعه هستید؟ می‌گفتم بله. می‌گفتند آیا شما علی(ع) را خدا می‌دانید؟، خب آدم عصبانی می‌شود، ولی اگر عصبانی شود، نمی‌تواند حرفش را بزند. خیر، ما علی(ع) را خدا نمی‌دانیم.